خمار خانه

حکایت بعد از صداع های مستی

خمار خانه

حکایت بعد از صداع های مستی

مرگ آرام بلدرچین

چند روز قبل یه بلدرچین سفید و خوشگل خریدم . اون تو خونه آزاد بود و هر جایی که دلش می خواست می رفت . امروز که برای  چند دقیقه رفته بودم دم در دوتا گربه از پنجره اومدن و موقعی که داشتن بلدرچین بیچاره رو  به دندون گرفته و می بردن من سر رسیدم . اونام پرنده رو نیمه جون رها کردن و در رفتن. تا شب ازش مراقبت کردم ولی دیدم با اون بال خونی و پای شل و پرهای کنده شده داره عذاب می کشه . لب به آب و غذا هم نزد . هر جوری بود خودم رو قانع کردم که برای راحت کردنش از درد هم که شده اونو زودتر بکشم . خلاصه عقلم بر قلبم غلبه کرد و کارد رو گرفتم و اونو بردم حیاط.

وقتی رو به قبله خوابوندمش و کارد رو زیر گلوش گذاشتم نگاهی به چشمهای بی رمقش انداختم . خیلی پر معنا بود . انگار مرگ رو با اغوش باز  پذیرفته بود. خودش رو بی تقلا در دست من رها کرده بود و منتظر  چشیدن تیزی چاقویی که گویا براش شیرین بود .

با خودم فکر می کردم من در لحظه جون دادن آیا همین قدر شکیبا و منتظر خواهم بود؟

نمی دانم چرا هنگام بریدن سر این پرنده نازنین بی اختیار این اشعار رهی معیری که ساعاتی قبل از مرگش در بستر بیماری سروده بود رو زیر لب زمزمه  می کردم :

 

ندانم آن مه نا مهربان یادم کند یا نه؟

فریب انگیز من ، با وعده ای شادم کند یا نه ؟


خرابم آن چنان کز باده هم تسکین نمی یابم

لب گرمی شود پیدا که آبادم کند یا نه ؟


صبا از من پیامی ده به آن صیاد سنگین دل

که تا گل در چمن باقی است ، آزادم کند یا نه ؟


من از یاد عزیزان یک نفس غافل نیم اما

نمی دانم که بعد از من کسی یادم کند یا نه ؟


«رهی» از ناله ام خون می چکد اما نمی دانم

که آن بیدادگر ، گوشی به فریادم کند یا نه ؟

 

کسی چه میداند؟ شاید این پرنده هم دل در گرو دلداری داشت و در این لحظات واپسین ، امید آمدن دلدارش را می کشید ......

 

چه سخت است که در لحظه مرگ ، در انتظار آمدن کسی باشی که می دانی هرگز نمی آید.

که می دانی هرگز نمی آید......

که می دانی هرگز نمی آید......

که می دانی هرگز نمی آید......

نظرات 1 + ارسال نظر
مهر یکشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1387 ساعت 04:05 ق.ظ http://Doayam.Blogsky.com

سلام! چه بجز عشق و دوستی خدا به انسان در آن لحظه وداع امیدواری میتواند بدهد...مردان و زنان حق و عارفان از ذوق دیدار خداوند به سوی مرگ میشتافتند...

دلشاد باشید!

خدا ؟؟؟
چه مفهوم غریب آشنایی !!!
مرگ؟؟؟
چه مفهوم آشنای غریبی !!!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد